تبليغاتX
هرجانوشت

آخر سر از رادیو درآورد، با اون همه ادعا و دبدبه و کبکبه سه روز تموم دم در خونه ی طرف وایساد تا بیاد و خفتش کنه...طرف زنگ زد به من که این بابا از دم خونه ی من تکون نمی خوره چیکار کنم؟ یه بار برای یه اجرا برده بودش و دیگه اون ول کن نبود... شاعر که نمی شه اسمش رو گذاشت مترجمکی بود و اما سخنوری واقعاً توانا...

دفعه ی اولی که قرار شد بره اجرا با همون طرف به من گفت تا براش یه متن تهیه کنم ماه رمضان بود و من هم یه متن رادیویی رمضانی نوشتم و بهش رسوندم وقتی شروع کرد به خوندن انقدر غلط غلوط خوند احادیث رو ، که همون طرف یعنی دوست مشترکمون از غلط کردن خودش پشیمون شد و قید اجرای دوباره ی اون رو زد ... اما مگه ول کن بود ... این که می دیدم تازگی ها یه تسبیح دستش می گیره و از این قبیل ژستا میاد با این که ناراحتم  می کرد اما چون پر بودن آدمایی فرومایه ای مثل اون...به روی خودم نمی آوردم تا این که فهمیدم جناب که خودش با اون همه ادعای نوشتن و ترجمه در به در رفتن به رادیوئه و رسیدن به یه شهرتی ... کلی وعده وعید به دخترک نویسنده ای که باهاش مصاحبه می کرده داده ... که مشهورش می کنه و... و خلاصه دختر بیچاره با حال خراب و گریان از پیش اون اومده بیرون و ... البته دختر اگرچه فریب زبون چرب و نرم مردک رو نخورده اما شنیدن اون حرفا خودش به تنهایی برای اون دختری که به شدت هم مؤمن بود به حد کافی ویران کننده و شُک آور هست ... دخترک تا یک ماهی توی کما! بود و بعد هم به کل بی خیال کار خودش شد...    

احساس تهوع و بیزاری داشتم ... پیرمرد نصف بدن و باسنش درد می کرد و هنگام راه رفتن می شلید و اون وقت ... حالا می فهمم یکی باید اون تسبیح رو از توی دست اون بیرون بکشه یکی باید تسبیح رو از توی دست چنین آدمایی  بیرون بکشه... چون خیلیا قضاوتشون فقط روی همون تسبیحه!!! 

در هر صورت اون وقت او نتونست به رادیو بره و من هم دیگر از او خبری نداشتم  چون سر این داستان نتونستم ساکت باشم و با خودش دعوام شد ... تا چند وقت پیش که از طریق همون دوست مشترک فهمیدم سرانجام خودش را در رادیو جاکرده یعنی همون دوست مشترک سرانجام این کار رو براش انجام داده ... راستش وقتی فهمیدم نتونستم چیزی نگم و پنبه اش را حسابی پیش همان دوست مشترک زدم... اما چه فایده!!!

راستش این قضیه دونه ای و نه مشتی  بود از اون نمونه ی خرواری که ما همه می دونیم به شکلی خیلی بدتر و گاه کاملاْ آشکار در جامعه رایج شده و همچنان که قبح اعمال ما با تکرار از نظرمان محو می شه ...  دیگه حتا وجدانمونم ناراحتش نیست...  آدمایی هستن که به خودشون اجازه می دن روی همه چیزمون قیمت بزارن و آدمایی هم هستن که حاضرن هر قیمتی رو بپردازن... نظام عرضه و تقاضا!!!

شاید

معاملات پیشرفت و شهرت دقیقاً همون چیزی باشه  که باعث چنین اتفاقاتی می شه چیزایی که فروشی نیست در یک جامعه برای فروش عرضه می شه و طبیعیه که در قبال خودش هم قیمت معمول را نمی طلبه همیشه شرافت یک جامعه گرو چنین داد و ستدهایی ست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 5:45  توسط هرجانویس  | 

 

 

گه زهره بربط عشق در مقام عشق زند.

گه مشتری در منزل کیوان آیینه داری حسن کند

و در آن مرآت که صفت، فعلست...

حقیقت‌روی حقیقت نماید!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 4:22  توسط هرجانویس  | 

"ببینید! تخیل من بسیار قوی است، به عنوان مثال، قبل از این که ماهی را ببینم، سیر می‌شوم! مردمی هستند که می‌روند ماهی بخرند، اول ماهی را می‌خرند، دوم آن را می‌برند به خانه ـ همان ماهی را ـ سوم آن را می‌پزند ـ همان ماهی را ـ چهارم آن را می‌خورند ـ همان ماهی را ـ و شب وقتی از هضم رابع هم گذشت، باز هم فکرشان مشغول همان ماهی بدبخت است، چون مردمی هستند که تخیل ندارند.۱" اما شما که از این بابت کم و کسری ندارید، هر اندازه که ما ماهی ـ یعنی سرمایه ـ داریم، شما هم شاعرید و تخیل رئال و سورئال دارید! این جنازه‌های افتاده در پیاده روها و خیابان‌ها را هم جدی نگیر، ببین و باور نکن!!! *


 ۱ـ برتولد برشت:آدم آدم است.

* این پسرهای کتانی:محمد رمضانی فرخانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:10  توسط هرجانویس  | 

نمی خوام فکر کنم ما انسان های دست دومی هستیم چون اصلاً این طور نیست ما حداقل دست دهم هستیم. یعنی چه؟ زیاد از این دست به اون دست می شویم و مدام کارکردمان را از دست می دهیم و از یک دست به دست دیگری می چرخیم...اما این که خیلی تلخه!!! و بدتر این که ما مدام همه چیز را انکار می کنیم ... عادت نکرده ایم تا نگاه کنیم و  چون نگاه نمی کنیم فکر می کنیم همه چیز تدبیر خودمونه... ای بابا ...این حرفا چیه؟

انسان...انسان عزیز هیچوقت به خودش رحم نمی کند...

ببخشید بی راه می گویم ما همه خوبیم... حال همه ی ما خوبست!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:19  توسط هرجانویس  |